تبليغاتX
در میان ابر و آسمان

دیشب آخرین سه شنبه سال۱۳۸۸بود.(چهارشنبه سوری)از حدود ساعت چهار بعد از ظهر به بعدسرو صداهایی شبیه به انفجار می آمد.گاه چیزی از بالای سرمان نفیر کشان می گذشت و ناگهان منفجر می شد.نا خداگاه به یاد شب ها وروزهای بمباران در تهران افتادم.سالهای۶۵-۶۴.واینکه چقدر دعا می کردیم اتفاقی برای کسی نیفتد.وکسی کشته یازخمی نشودولی افسوس که بیشتر اوقات اخبار مربوط به بمباران بسیار تلخ بود.وهزاران افسوس دیگر اینکه هنوز هم پس از این سالهای طولانی باید هر از چند گاه باز هم  دست به دعا برداریم واز درگاه خدا بخوا هیم که کسی صدمه نبیندوسراز بیمارستان یا جایی دیگر در نیاورد.در آستانه سال نو برای مردم سرزمینم روزهایی پر از آرامش آرزو میکنم ومی دانم که تحقق آن محال نیست.

+ نوشته شده توسط اعظم احمدی در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 و ساعت 4:9 |
 

اولین روزهای کاریم برایم روزهای  دشواری بودند.از یک طرف کنار آمدن با شرایط کار و بی خوابیهایی که برایم قابل تحمل نبود و از طرفی کنار آمدن با پدر ومادرم. مادرم دل خوشی از این شغل نداشت وهمیشه نگران بود که برایم اتفاقی بیفتد.شبی نبود که برگردم و او رابیدار نبینم.نصیحتم می کرد که کار دیگری پیدا بکنم ویا وقتی خیلی عصبانی می شد می گفت :اصلا" چه معنی دارد دختر این وقت شب برگردد؟خلاصه چند سالی طول کشید تا مادرم با این شرایط کنار آمد و اما پدرم. اونیز نگرانیهای خودش را داشت  ولی از نوعی دیگر.  هر وقت در بین پروازهایم  وقفه زیادی پیش می آمد نگران می شد و میگفت  حتما" اخراج شده ای.راستش آن روزها ما کارمند رسمی شرکت  نبودیم و هفته ای نبود که شاهد اخراج  تعدادی از همکارانمان نباشیم.آن هم بدون اطلاع قبلی ویا ذکر دلیل.یک بار برای یازده روز متوالی هیچ پروازی نداشتم از روز چهارم؛پنجم به بعد پدرم بنای ناراحتی ونگرانی را گذاشت راه می رفت  و میگفت  :دیگر حتما" اخراج شده ای. چه قدر گفتم مراقب باش ؛این کار را بکن؛آن کار را نکن .حالا خیالت راحت  شد؟و من هرقدر اطمینان می دادم که اصلا" مشکلی پیش نیامده بی فایده به نظر می رسید.اصرار می کرد که به بهانه ای با محل کارم تماس بگیرم تا اگر مشکلی پیش آمده مطلع شوم. من هنوز دلبستگی زیادی به کارم پیدا نکرده بودم ولی دلم نمی خواست  بشنوم اخراج شده ام. به هرحال پس از یازده روزیک برنامه پروازی برایم ارسال شد.ولی به شدت  از دست  پدرم رنجیده  بودم.تا حدی که چند روز با او حرف نمیزدم.امروز ازآن زمان سالها گذشته است من حالا دارای دو پسر نوزده وسیزده ساله ام و با بزرگتر شدن فرزندانم معنی نگرانیهای پدر ومادرم رابه خوبی در می یابم.حالا با دیدن قامت  تکیده وبیمارشان چقدر احساس گناه می کنم از اینکه همیشه نگران کار وسلامتی و زندگیم بودند.گاهی دست  پدرم راکه سالهاست  از بیماری الزایمر رنج میبرد در دست میگیرم وآرزو می کنم مرا ببخشد؛ هر چند که او دیگر مرا نمی شناسد.

+ نوشته شده توسط اعظم احمدی در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 و ساعت 17:43 |

خداوند بینهایت است اما به قدر نیاز تو فرود میاید . به  قدر آرزوی تو گسترده میشود وبه قدر ایمان تو کارگشا.

+ نوشته شده توسط اعظم احمدی در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 2:44 |

در یکی از پروازها که صبح خیلی زود انجام شد پس از بر خواستن هواپیما از زمین خانمی به قسمت جلوی هواپیما مراجعه کرد و در حالی که خیلی نگران و مضطرب بود گفت دختر سه ساله ام گم شده است و توضیح داد که برای دقایقی به خواب رفتم وقتی بیدار شدم از دخترم اثری ندیدم .به همراه این مادر نگران شروع به جست وجوی هواپیما کردیم.داخل دستشویی هاـ نماز خانه ـطبقه بالا ـکابین خلبان ـ گنجه های مخصوص آویختن لباس ـومحفظه های مخصوص وسایل  اضطراری ولی از دختر بچه اثری نبود.سرمهماندار پرواز پشت بلند گو برای مسافران وضعیت را توضیح داده و از آنها خواست در یافتن این دختر کوچک کمک کنند.

 ولی کسی از او اطلاعی نداشت.در نهایت خلبان پرواز اعلام کرد برای روشن شدن وضعیت این مسافر کوچک مجبور به بازگشت به فرودگاه مهراباد هستیم. درحین بارگشت به فرودگاه سرمهماندار پرواز یکبار دیگر برای مسافران اعلام کرد که اگردرمورد این دختر بچه اطلاعی دارند ما را در جریان قرار دهند.در این هنگام پیرزنی که ظاهرا" تازه ازخواب بیدار شده بودازبین مسافران برخواست واطلاع داد که کودک درکنار او خوابیده است. موضوغ ازاین قرار بود که این دختر کوچک پس از اینکه متوجه می شودمادرش خوابیده در هواپیما برای یافتن یک همبازی ویا هم صحبت به راه می افتد واین خانم مسن توجه دخترک را به خودش جلب می کند. دختر بچه انقدرشیرین زبانی می کند که پیرزن فراموش میکند درباره والدینش ازاو سوال کند وبعد هم متوجه می شود که کودک خوابیده است.خانم مسن کودک را با پتو طوری می پوشاند که قسمتی از صورتش نیز از نظر پنهان می ماند و پس از آن خود نیز به خواب می رود .و با دومین اعلام سرمهماندار از خواب بیدار می شود. غافل از انکه چه جنجالی افریده است.

+ نوشته شده توسط اعظم احمدی در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 19:0 |
 

رحلت آیت الله منتظری روحانی آزاده تسلیت باد.روحش شاد ویادش گرامی.

 

+ نوشته شده توسط اعظم احمدی در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 23:6 |

وبلاگ نویسی تجربه تازه من است . تجربه ای که مرا می برد به اولین پروازم. که قرار بود مرا میهماندار کند .  شاید هم پرواز ذهن باشد در میان خاطره ها و انبوه واژه ها . اما واژه ها راه به دکمه های کیبورد نمی برند. باید به خودم فرصت دهم که به ناگزیر می دهم  .

+ نوشته شده توسط اعظم احمدی در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 20:28 |